تبلیغات
کلبه ی چوبی
 
کلبه ی چوبی
کلبه ی دوستی ما
سلام دوستان مجازی و مهربون.می خوام یه نظر سنجی کنم.لطفا همراهی کنید.
«به نظر من متن هایی که طولانی یا داستان وارند کمتر خواننده و دوستدار دارند.در نتیجه نظرات کمتری هم دارند.»

نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
این تست خیلی حرفه ایه و با حل سوال زیر شما میتونید بفهمید که افسرده هستید یا نه.!!!!!!!!!!!!
.
.
تست در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : ronak

 

 

از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !
غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 23 خرداد 1391 :: نویسنده : jasmine
اگر میخواهید قدم بزنید ترجیح میدهید با چه کسی و کجا قدم بزنید؟!!!؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
کی؟
کجا؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 19 خرداد 1391 :: نویسنده : ronak

مگه اشک چقدر وزن داره…؟
که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: نویسنده : jasmine
روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
 
 سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده  و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
 
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
 
نتیجه:
 هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
. . .




نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 13 خرداد 1391 :: نویسنده : ronak


گروه اینترنتی شمیم وصل
درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند. در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود . درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم . آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست .




نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 3 خرداد 1391 :: نویسنده : ronak
خانم جوانی که در کودکستان با بچه های 4 ساله کار می کرد می خواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشارو خم و راست شدن، بچه رو بغل می كنه و می ذاره روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه می کنه و یه نفس راحت می کشه که...
هنوز آخیش گفتنش تموم نشده که بچه می گه این چکمه ها لنگه به لنگه است!
خانم ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب هست که بچه نیافته هرچه می تونه می کشه تا بالاخره بوت های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درمیاره و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه می کنه که لنگه به لنگه نباشه.
در این لحظه بچه می گه این بوت ها مال من نیست!
خانم جوان با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه می اندازه و می گه آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در میاره.
وقتی کار تمام می شه از بچه می پرسه: خوب، حالا بوت های تو کدومه؟ بچه می گه: همین ها! این ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم...
مربی که دیگه خون خونشو می خورد سعی می کنه خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوت هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنه... بعد از اتمام کار یک آه طولانی می کشه و می پرسه: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...
بچه می گه: توی بوت هام بودن دیگه!





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ronak

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر, مهر مادر, جانشین ندارد

شیر مادر نخورده مهر مادر پرداخته شد

پدر یك گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچكس حقیقت من را نشناخت

جز معلم ریاضی عزیز ام

كه همیشه می گفت

گوساله, بتمرگ




نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 8 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ronak
عارفی می گفت: تا شش سالگی فکر می کردم اسمم دست نزنه!!!!!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ronak
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت زندگی اش را مدیون  ماشین مدل بالایش است و خدا همچنان لبخند می زد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ronak

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام

رییس پرسید: بابا خونست؟

صدای کوچک نجواکنان گفت: بله


ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودک خیلی آهسته گفت: نه

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاست؟

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: نه

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود، پرسید: این چه صدایی است؟

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آنجا چه خبر است؟

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو، همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی می گردند؟


کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من





نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 28 فروردین 1391 :: نویسنده : ronak

بر بلندای تمامی تفکرات مثبت‌گرای خویش،

محکم بایست

و با چشمانی سرشار از کنجکاوی و محبت به دریا نگاه کن،

هر آنچه که در خود می‌جویی را

در گستره‌ی پرتلاطم دریا خواهی یافت.

 

و

 

آنگاه

 

مشکلاتت را به دریا بسپار





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت

  فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

  فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

  فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشور خودت رو ندونی؛

  فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

  فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

  فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

 فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

 فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

  فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

  فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه؛

 فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 18 فروردین 1391 :: نویسنده : ronak

دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند :
استاد اصولا منطق چیست ؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد
پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و از دیدگاه هر کس متفاوت است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 18 فروردین 1391 :: نویسنده : ronak
انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 18 فروردین 1391 :: نویسنده : ronak

یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میکرد
نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ 
ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ 

مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !! 
از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟ 
مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟ 

صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟؟

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 15 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیوار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازید
 
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 11 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine
به خدا میگن چرا اول مرد را آفریدی بعد زن را؟گفت:شما هم اگه بخواهید چیز قشنگی بنویسید اول چکنویس میکنید بعد پاکنویس(به افتخار همه ی خانم ها!!!!!!!!!!)



نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 11 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine
ما پیغام دوستیمان را با دود به هم میرسانیم.نمیدانم آن سو تکه چوبی برای تو هست یا نه؟من اینجا جنگلی را به آتش کشیده ام.






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 11 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine
مهم نیست که قفل ها دست کیست.مهم اینست که کلید ها دست خداست.از ته دل دعا میکنیم شاه کلید تمام قفل ها رو از خداوند هدیه بگیری.







نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 11 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine
زندگی یعنی بازی. سه ، دو ، یک … سوت داور............ بازی شروع شد!!! دویدی ، دست و پا زدی ، غرق شدی ، دل شکستی ، عاشق شدی ، بی رحم شدی ، مهربان شدی… بچه بودی ، بزرگ شدی ، پیر شدی سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازی تمام شد... زندگی را باختی اشکاتو پاک کن همسفر گاهی باید بازی رو باخت اما اینو یادت باشه باز می شه زندگی رو ساخت








نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 10 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine
قبل از این که بخواهی در مورد شخصی و زندگی او قضاوت کنی

کفشهای او را بپوش و در راه او چند قدمی بردار...!







نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 9 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine
قشنگ ترین لحظات را کسی به تو میده که بتونه غمگین ترین لحظات را از تو بگیره







نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 7 فروردین 1391 :: نویسنده : jasmine

چشمهای من از دوریت کنون مثل آسمان بارانیست

ابرها میبارند و آرام میشوند اما چشمهایم می بارند و بیقرار تر میشوند

کاش تا ابرها آرام نشده اند بیایی

واااااااااااااااااااای دوستان اینجا هوا بارونیه اونجا چطور؟؟؟؟؟؟من عاشق بارونم






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 1 فروردین 1391 :: نویسنده : ronak
      

پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،

در یخچال را باز می کند...

عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند،

دست می برد بطری آب را بر می دارد

کمی آب در لیوان می ریزد...

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.




نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 28 اسفند 1390 :: نویسنده : jasmine
می دونم که الان دل تو دلت نیست که یکی رو پیدا کنی و رازت رو بهش بگی ولی مطمئن باش که اونم دل تو دلش نیست که یکی دیگرو پیدا کنه و رازت رو بهش بگه و اون وقته که همه،هم رازت رو میدونن و هم می دونن که یه رازه.!!!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 26 اسفند 1390 :: نویسنده : jasmine

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است
بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم
بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد...
خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده.
.

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.
خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصبحت قضا میشود خورشید از مشرق سر بر میآورد.
و باز هم بنده اعتنایی نمیکند...

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...
***
بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری ***





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 25 اسفند 1390 :: نویسنده : ronak

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که خدا ساخت سرشت و گلشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

 
راز زیبایی و جوانی زیباترین و خوش اندام ترین مانکن جهان + عکس




نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 24 اسفند 1390 :: نویسنده : jasmine
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دكتر تعریف كرد . دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم.
تو زندگی هستن کسانی که دلشون پائیزیه اما بخاطر دیگران میخندن هستن کسانی که دلشون پر درده اما با گوش جان به درد دل دیگران گوش میدن
هستن کسانی که دیدن لبخند دیگران به اوج میرسونه اونا رو هرچند که خودشون عمریه وام دار یه لبخند شیرین هستن.
به نظرشما کدوم کار درسته
برای دیگران آرامش باشیم هرچند که گاهی خودمون آشوبیم
یا از طوری باشیم که دیگران از تجربیات ما که استفاده نکنن و با دیدن ما تازه داغ دلشون تازه بشه؟؟؟




 






نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت تنها بودن بدتر از کویر است(دکتر علی شریعتی)

مدیر وبلاگ : jasmine
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما این وبلاگ چطوره؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :